تبليغاتX
خاطرات و دعواهای منو نامزدم

خاطرات و دعواهای منو نامزدم

ته و توی زندگی ما

سلام دوباره

ارزویس سلامتی میکنم برا همتون به خدا

امروز بنا اومد کارامون رو شروع کردیم راستی می خواستم براتون تعریف کنم دو شب پیش بعد افطار رفتیم بیرون دور بزنیم

که من گفتم بریم رستوران نانازی هم بدون شوخی منو برد دو دو تا جوجه زدیم تو رگ و ای خدا دیگه داشتیم میترکیدیم اخه تازه افطار خورده بودیم دیگه!!!!!!!!!!!!!!!

قراره که امشب بریم بازار یه دوری بزنیم نانازی هم دست تو جیب مبارکش کنه و ولخرجی کنه حالا ببینیم تا شب اگه دبه در نیاره حالا تا ببینیم

مامانش این هنوز از رشت نیومدن فکر کنم قصد ندارن الان الان ها بیان نیان بهتره لااقل من

 راحترم تا خونم تمام بشه تو رو خدا برامون دعا کنین خونمو تا عید اماده بشه عروسی بگیریم همتونو دعوت میکنم

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 14:40  توسط جیگر  | 

 
::
 
سلام

خوبین خوشین سلامتین خوب خدارو شکر یه چند شب پیش منو نانازی

رفتیم  جنگل اخ چه حالی داد جاتو ن خالی واقعا عشق کردیم یه غذایی هم

 زدیم تو رگ و اومدیم خونه راستی اینو بگم اون دوتا منظورم دوستامونه بازم

 خف کردن طرف ما نمیان حالا  نمیدونیم چرا؟؟؟                                                                                                    این بنای لعنتی هم که مارو گذاشته سر کار بی خاصیت هی قول میده و

 نمیاد یگه امپرم داره میزنه بالا خدایش خسته شدم  دیروز بحث خونه سازی

 ما بود تو خونه نانازی اینا من گفتم من که تا عید باید عروسی بگیرم برم

 خونه خودم داداش نانازی گفت می خوای بری مستا جری گفتم چرا اونجا

 خونه خودم تا عید تمام میشه چنان پوزخندی تحویلم داد که نگو منم گفتم

 یه ایشالله از دهنت نیاد بیرون یه وقتی اونم گفت مگه من حسودم خوب

 تمام بشه دیروز به پدر نانازی گفتم تابستون که مارو جایی نبردی لا اقل

 ماروببر بازار چه ساحلی فورا گفت پاشین حاظر شین جاتون خالی برام یه

روسری خوشگل هم خرید و اومدیم خونه کلی خرید کردم . زیادی دارم چاق

 میشم وقت دکتر گرفتم برای رژیم درمانی

فعلا بای

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 11:18  توسط جیگر  | 

سلام

خوبید شما چه خبر خوشید لامتید خوب دیگه چه خبر دیروز صبح ساعت ۱۰.۳۰ از خواب بلند شدیم صبحونه زدیم تو رگ  و رفتیم یه دوری زدیم نه بابا خیلی گرمه  دوباره اومدیم

 خونه و ناهار خوردیم   خوابیدم تا ساعت ۲.۳۰ بعد راه افتادیم رفتیم دنبال دختر خالم اینا با

 

 هم رفتیم چشمه یه تنی به اب زدیم   و اومدیم خونه لباسامونو عوض کردیم نانازی منو برد برام

 بازار برام کفش خرید انقده نازه   فدات بشم عزیزم که انقده مهربونی شب هم که دوباره رفتیم

 جنگل و کبابی زدیم و برگشتیم اومدیم خونه لالا کردیم  الان هم که نانازی  هنزوری

 گوششه ولی خوابه   وضع صورتم  افتضاحه برای این هفته دکتر پوست نوبت گرفتم الان هم

 ابروهام داره پر میشه باید بگیرمش راستی یادم رفته بودا نانازی برام گوشی خرید k770i اره

 بنفشه انقده دوسش دارم دوربینش خیلی خوبه

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 14:42  توسط جیگر  | 

سلام

دیروز یه دعوای الکی افتادیم و نانازی قهر کرد رفت خونشون منم گرفتم تو اتقم خوابیدم بعد

 یه ربع دیدم ابجیم صدام میکنه میگه تلفن کارت داره رفتم دیدم دوستمه میگه  نانازی

کجاست گفتم نمیدنم گفت هر جوریه پیداش کن بگو بیاد نامزدمو بگیره قبلا گفتم که نانازی

منو نامزد اون دوست صمیمی هستن مثه ما زیاد که دقت کردم دیدم داره گریه میکنه گفتم

چی شده باز گفت باهم دعوا افتادیم بیا منو از اینجا ببر فورا تاکسی گرفتم رفتم درب خونه

مادر شوهرش دیدم پای مادراشونم اوردن تو فورا زنگ زدم برای نانازی خودم مرخصی گرفت

اومد اعصابش خیلی بهم ریخت یه خورده باهاشون جروبحث کرد اومد خونه وسیله گرفت و

رفتیم دوتایی جنگل و کباب قلیونی زدیم تو رگ اخر هم عشقولانه ای کردیم و اومدیم خونه

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 11:30  توسط جیگر  | 

سلام

خیلی خوشحالم به سلامتی دیگه خونه رو شروع کردیم پول هم داداش

 نانازی بهمون دادو وسایل لازم رو خریدیم پنج شنبه جشن نامزدی

 پسر عمه ی نانازی بود همه ناهار دعوت بودند ولی عمه خانوم منو

 دعوت ناهار نکردند عیبی نداره بذار برم تو خونه خودم پدرتونو در میارم

 دیروز هم پس غنچه ی دختر خالم بود از بس رقصیدم امروز تا لنگ ظهر

 خوابیدم امروز هم که عمه جونم سفره داشت رفتم اونجا از امام

 زمان کمک خواستم که نذاره نانازیم خیلی سختی بکشه راستی با

 مامان نانازی صحبت کردم و بهش گفتم که بین بچه هاش تبعیض

 میزاره اونم پاک منکر شد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 21:49  توسط جیگر  | 

سلام

دوستای گلم دیروز تو راه داشتیم می رفتیم یه تصادف وحشتناک دیدیم وای دو تا موتور به هم خورده بودند و بد جوری زخمی شده بودند بگذریم ما هم هستیم قسط هامون بد جوری عقب زده پول مول هم تو بساطمون نیست فکر کنم بقیه طلاهامو هم باید بفروشم نانازی واقعا گناه داره نمی خوام فکر کنه منم پشتشو خالی میکنم قراره که امروز غروب بریم لب دریا تا فردا اونجا باشیم اگه رفتم حتما جاتونو خالی میکنم امروز یه مانتو دوختم که مدل بلوز دامنه خیلی خوشگله خدا کنه نانازی خوشش بیاد دلم برای نانازی تنگ شده چرا این ساعت نمیره تا بیاد خونه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ می خواستم مخ پدر نانازی رو بزنم بریم برام کفش بخره به نظرتون کار خوبیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 9:2  توسط جیگر  | 

 

سلام

دیگه واقعا داریم میسازیم امروز وسایل خونه سازیو خریدیم البته بلاخره با پول طلاهام سبک شدم اخیش دیگه نانازی ناراحت نیست خیالش راحت شد داداشی نانازی از رشت اومد و باز ما رفتیم کنارو اون اومد رو کار دیشب با دختر خالم رفتیم چشمه جاتون خالی صفا کردیم نانازی الان دیگه باد از سر کار بیاد خودمو ارایش کردم که به نظر خودم هیچ وقت انقدر خوشگل نبودم البته بودماهنوز هم که هنوزه پدر شوهری به روی خودش نیاورد که شاید پسرش نیاز به کمک داشته باشه راستی جمعه دریا رفتنمون کنسل شدو رفتیم لب رودخونه ساعت 4 صبح با بچه ها راه افتادیم که خلوت باشه جا پیدا بشه اما اون موقع صبح انقدر شلوغ بود که فکرش راهم نمیشه کرد رفتیم لب اب جا پیدا کردیم بساط پهن کردیم و نشستیم اخر هم تنی به اب زدیم و اومدیم خونه یه دو روزی هم هست که میرم استخر با خالم و دختر خالم قابل توجه شما تمام فامیل من جوونن کمتر از 40سن دارن بجز مادر بزرگم و پدر بزرگم

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 18:55  توسط جیگر  | 

سلام

 بلاخره خونه سازیم شروع شد به خاطر همین دیر دیر اپ میکنم یه چیز جالب براتون تعریف کنم  دیشب خونه ی نانازی اینا مهمان بود مهمانه بر میگرده میگه کم لطف شدید چقدر کم سر می زنید مادر نانازی هم میگه اخه میدونید داریم برای پسرم خونه می سازیم حالا اینجارو داشته باش که ما تازه یک روزه خونه رو شروع کردیم پدر شوهرم جدیدا به غیر از اون بازنشستگی دوباره میره سر کار نانازی چندشب پیش بهش میگه بابا اون جای جدید چقدر بهتون حقوق میدن پدرش میگه هنوز توافق نکردیم درحالی که شب بعد وقتی که دوستش داشت باهاش صحبت میکرد نانازی شنید که پدرش ماهی 900 تومن به غیر از شغل اولش میگیره نانازی خیلی دلش شکست و خیلی هم گریه کرد الهی که من براش بمیرم هر چی بهش میگم پول لازم داری بیا طلاهای منو بگیر بفروش زیر بار نمیره میگه شاید نتونم بعدا برات بگیرم نانازی یه برادر دوقولوداره که قلو خودشه خانوادش به اون خیلی توجه میکنه به خاطر همین نانازی تو وضع خیلی بدیه روز به روز لاغرتر میشه اخه میبینه از ون طرف پدرم خیلی هواشو داره هر چی پول می خواد بهش میده تازه یه چیز جدید این که پدرش گفته شیر بهای زنتم باید خودت بخری من پول ندارم توروخدا برای ما دعا کنین راستی فردا قراره بریم کنر دریا جای همتون خالی امشب هم جشن نامزدی یکی از دوستای نانازی هستیم

فعلا

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 19:8  توسط جیگر  | 

امروز صبح ساعت 5.30 بلند شدیم اخه می دونید دیروز گچ زمینو ریختیم و امروز باید زمین رو می کندیم تا ساعت 8.30 بیدار بودم دیدم  نانازی اومد خونه گفتم چرا اومدین گفت ازاین چیزای برقی می خوایم بیاریم زمین و بکنیم خوب بگذریم دیروز نانازی مرخصی داشت جاتون خالی رفتیم جنگل کبابی زدیم تورگ واقعا چسبید امروز هم قراره بریم چشمه* دعا کنید برامون تو خونه ساختن به مشکل بر نخوریم راستی یادم رفته بود چند روز پیش با مامان نانازی یه جروبحث کوچولو داشتیم اخه می دونید منو نانازی داشتیم باهم حرف می زدیم دیدم اومد جلو چشاش و گرد کرد و میگه این چه وضع حرف زدنه منم کم نیاوردم گفتم حرفهای منو نانازی فقط به خودمون ربط داره تازه از حرف زدن شما که بهتره یه دو روزی هم تحویلش نگرفتم تا از رو رفت

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 10:41  توسط جیگر  | 

سلام

(خیلی کم لطف شدید خیلی کم نظر میدید) می خواستم بگم امروز کار پروندمون درست شد ایشالله جمعه دیگه بیله زده میشه امروز یه جرو بحث کوچولو با مامان نانازی داشتم اخه میدونید داشتم با نانازی صحبت میکردم اومد به من میگه این چه جور صحبت کردنه منم گفتم حرفهای منو نامزدم به کسی ربطی نداره گفتم از وضع حرف زدن شما که الان حرف زدید بهتر بود دیگه امشب هم تحویلش نگرفتم گفتم بذار ادم بشه راستی دیشب تولد خالم بود که عموم اومد به ما گفت می خوام سورپرایزش کنم شما هم بیاین اخه میدونید خالم با عموم ازدواج کرد رفتیم و یه شال خوشگل براش خریدم و مامانم اینارو گرفتیم و رفتیم خونشون نانازی یه کم رقصید و یه کیکی زدیم تو رگ و اومدیم

راستی بگم چند روز پیش یه  زدم تو رگ

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 0:32  توسط جیگر  |